[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سایت مهندسی مکانیک
EBOOK ،خودرو،مقالات در زمینه مهندسی مکانیک،نانو،هوافضا،موشکها،هواپیماها، ماهواره،مهندسی معکوس کامپوزیت،دینامیک،مقاومت،ارتعاشات،ماشینکاری، ابزارشناسی،رباتیک،مکاترونیک،جوشکاری، ،هیدرولیک،پنوماتیک،جامدات،سیالات،ساخت و تولید، اموزش کامپیوتر،نرم افزار،سخت افزار،شعر،رمان کتب رایگان ادبی،تاریخی،اخبار و...
منوی اصلی


بخش ها

نویسندگان

آرشیو

آمار
بازدید امروز : 212
بازدید دیروز : 91 ‍
بازدید این ماه : 2746
بازدید امسال : 4679
بازدید کل : 6142
تعداد پست ها : 267
تعداد لینک های لینکستان : 114
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1

سخن روز
انسان در خواب است هنگامی که می میرد بیدار می شود. حضرت علی(ع)//////////////////////////////////////////////////////////// مکانیک زندگی .................................................................................................................................... ای کاش یاد بگیریم ، که زیر بارهای خمشی و پیچشی زندگی نقطه تسلیم را بالا بگیریم و مقاومت شکست را حداکثر کنیم تا چرخ دنده های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد. ( طراحی اجزا ماشین نوشته جوزف شیگلی) !!!


همه ما در زندگی 4 همسر داریم
 

روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت . او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می‌کرد و او را با جامه‌های گران قیمت و فاخر می‌آراست و به او از بهترینها هدیه می‌کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می‌داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می‌کرد. اما همیشه می‌ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می‌شد، فقط به او اعتماد می‌کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می‌کرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می‌داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می‌شد.

روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می‌گفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده‌ام."

بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بیشتر عاشق تو بوده‌ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده‌ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه می‌شوی؟" او جواب داد "به هیچ وجه!" و در حالی که چیز دیگری می‌گفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده‌ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه می‌شوی؟" او جواب داد "نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت "من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می‌آیی؟ او گفت "متأ سفم ، در این مورد نمی‌توانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم". جواب او همچون گلوله‌ای از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی‌کند به کجا روی، با تو می‌آیم." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می‌کردم .

     در حقیقت، همه ما در زندگی کاری خویش 4 همسر داریم.

•-     همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اینکه تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده‌ایم و به او پرداخته‌ایم، هنگام ترک سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می‌گذارد.

•-          همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد.

•-      همسر دوم ما، همکاران هستند. فرقی نمی‌کند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که می‌توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند.

•-      همسر اول ما اعمال و کردار ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشی از آن غفلت می‌نماییم. در صورتیکه تنها کسی است که همه جا و تا أن دنیا و روز حساب همراهمان خواهد بود.

پس همین حالا اصلاحش کنید، بهبودش دهید و مراقبتش کنید که درآن دنیا ملاک محاسبه خواهد بود!.

 

 


نوشته شده توسط وحید شکوهی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


پدر فراموش می کند
 

پدر فراموش می کند

 اثر " دبلیو.لیوینگستون لارند "

پسرجان گوش کن:اینها را وقتی می گویم که تو در خوابی.زیر گونه ات چین خورده و حلقه ای از موهای طلائیت به پیشانی عرق کرده ات چسپیده است.دزدکی به اتاق خوابت آمده ام.همین چند دقیق پیش بود که در کتابخانه نشسته بودم و داشتم روزنامه می خواندم که موج سهمگین پیشانی مرا با خود برد و با احساس گناه ,کنار بسترت آمدم.

پسر جان! چیزهایی هستند که من درباره شان فکر کرده ام.من با تو کج خلقی کرده ام.موقعی که لباس می پوشیدی تا به مدرسه بروی سرزنشت کردم,

چون صورتت را بجای اینکه بشویی,با حوله مرطوب پاک کردی.از تو کار شلاقی کشیدم,چون کفش هایت را تمیز نکرده بودی.موقعی که وسایلت را کف اتاق انداخته با عصبانیت سرت داد کشیدم.

موقع صبحانه خوردن هم ایراد کارهایت را پیدا کرده بوم.تو چیزها را ریختی. دهانت را پر از غذا کردی.آرنج هایت را به میز تکیه دادی.زیاد کره روی نانت مالیدی.و موقعی که سراغ بازیت می رفتی و من راه افتاده بودم که به قطار برسم,برایم دست تکان دادی و فریاد زدی,"خداحافظ بابا!" و من اخم کردم و در جوابت گفتم ,"قوز نکن!"

بعد دوباره همین ماجراها تا بعد ار ظهر ادامه پیدا کرد.موقعی که آن طرف جاده بودم,جاسوسیت را می کردم و دیدم زانو زده ای و داری با سنگ مرمرها بازی می کنی.جورابهایت سوراخ شده بودند. جلوی روی دوستانت تحقیرت کردم و خودم جلو افتادم و وادارت کردم پشت سرم تا خانه بیایی.

جورابها گران بودند و اگر خودت مجبور بودی آنها را بخری ,حتما بیشتر مراقبت می کردی!فکرش را بکن پسر جان !پدر باشی و این جور فکر ها به سرت بزند!

یادت می آید یه کمی بعد توی کتابخانه نشسته بودم و داشتم روزنامه می خواندم که تو با کمرویی و نگاهی کم وبیش رنجیده آمدی؟وقتی از بالای روزنامه نگاهت کردم معلوم بود که حوصله ام از بی موقع مزاحم شدنت سر رفته ,تو تردید کردی وهمانجا در کنار در ایستادی,من نق زدم چی میخوای

"این وقت شب.؟"

تو هیچ نگفتی فقط با یورشی طوفانی به طرفم دویدی ,دستهایت را دور گردنم انداختی ,مرا بوسید ی و دستهای کوچولویت با عاطفه ای که خداوند در قلب تو شکوفا کرده بود و حتی غفلت و جهل نمی توانست نادیده اش بگیرد,مرا در بر گرفتند.و بعد تو رفتی و صدای تاپ تاپ پاهایت از پله ها می آید.

خب!پسر جان خیلی نگذشته که روزنامه از دستم لیز خورد و ترس هولناک و آزار دهنده ای بر من چیره شد.عادت داشت با من چه می کرد؟

عادت خورده گیری عادت سرزنش کردن.این پاداش من به تو بود که پسر بودی.این کارها به خاطر این نبود که دوستت نداشتم ,به خاطر این بود که از

کودک بیشتر از این انتظار داشتم.داشتم خودم را با متر سن خودم اندازه می گرفتم.

و در شخصیت تو چیزهای خوب و نازنین و حقیقی ,فراوان بودند. قلب کوچک تو به اندازه سحر بود که از بالای کوهها سر بر می آورد.این را با حرکت خود انگیخته ات نشان دادی.تو امشب برای خداحافظی به طرفم دویدی و مرا بوسیدی.پسرجان!امشب دیگر هیچ چیز اهمیت ندارد.من در تاریکی

به اتاقت آمده ام و شرم سار در کنار تختت زانو زده ام!

جبران عاجزانه ای است. می دانم  که اگر این ها را در بیداری به تو می گفتم تو متوجه نمی شدی .ولی از فردا یک بابای واقعی خواهم بود.با تو صمیمی خواهم بود و وقتی رنج می بری رنج خواهم برد و وقتی می خندی خواهم خندید.موقعی که می خواهم از سر بی حوصلگی حرف بزنم ,زبانم را گاز می گیرم و مثل یک عبادت دینی دائما با خودم  تکرار می کنم "او که پسر بچه ای بیش نیست,یک پسر بچه کوچولو!"

متاسفم که تو را در ذهنم یک مرد تصور کرده بودم.حالا که تو را می بینیم که مچاله و خسته توی تختت خوابیده ای,می فهمم که هنوز یک نوزادی.

دیروز در آغوش مادرت بودی و سرت روی شانه او بود. می دانم که خیلی خسته ام خیلی زیاد ."

اصل1 زندگی:انتقاد ,سرزنش و گلایه نکنید.

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط وحید شکوهی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینما
 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینما ست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

 


ژرالدین دخترم:

اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تولیسدورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد٬ در گوشه ای بنشین ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین٬ رویا.......

رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه٬ فرشته ای می دیدم به روی آسمان٬ که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟ این دختر همان دلقک پیره .

 

 

اسمش یادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهایدور٬ بس

 

 

 

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی

 

شنیدنی است‌:

 

 

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد .این داستان من است . من طعم گرسنگی را

 

 چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آید ٬ از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است:چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ٬ خود گریستم .

 

ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسیقی نیست .
نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی ٬ آنتحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ٬ فقط این نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی .

 

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 


اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی یافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 


آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
 

 


نوشته شده توسط وحید شکوهی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


لیست صفحات :: 1

نظرسنجی

پیوندها

پیوندهای روزانه




[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

Free JavaScripts provided
by

Copy Right 2007 ParsiBox.com ( Designed By ParsiBox Master Design )